|
دانی زچه رو دو لبت رنگ خون گرفت خون دل من است که با آن مکیده ای
|
گرچه مستم و خرابم چو شبهای دگر
باز کن ساقی مجلس سر مینای دگر
امشبی را که در آنیم غنیمت شمریم
شاید ای جان نرسیدیم به فردای دگر
مست مستم مشکن قدر خود ای پنجه غم
من به می خانه ام امشب تو برو جای دگر
چه به می خانه چه محراب حرامم باشد
گر بجز عشق توام هست تمنای دگر
گر بهشتی است رخ تست نگارا که در آن
میتوان کرد بهر لحظه تماشای دگر
از تو زیبا صنم اینقدر جفا زیبا نیست
گیرم این دل نتوان داد بزیبای دگر
هلاکم ساز گر بر خاطرت باری ز من باشد
که باشم من که بار خاطر یاری زمن باشد
گذاریدم همانجایی که میرم بر نداریدم
نمی خواهم که بر دوش کسی باری ز من باشد
حلالی خواستم از جمله یاران قاتل من کو
که خواهم عذر او گر گاهش آزاری ز من باشد
ز اشک نا امیدی برد مژگان آب و می ترسم
که ناگه بر سر راه کسی خاری ز من باشد
به کویش گر ندارم صوت عشرت غم مخور وحشی
مرا این بس که آنجا ناله ی زاری ز من باشد.
زمستان بود و فصل رو سپيديها
برون افتاده پيدا بود،دندانهاي صحراها
تو گويي خنده بر بيچاره ها ميزد
نمي دانم،نمي دانم چرا ميزد
تو گفتي گر مرا خواهي
اینک از دل و از جان
گل سرخي براي من مهيا كن
گل سرخي به رنگ خون
به رنگ باده ي گلگون
میان شهر گردیدم
به هر جا گل فروشي بود
پرسيدم كه گل داري؟
ولي وقتي كه گفت
بهرکه و بهرچه ميخواهي
و من گفتم براي او
براي لعبتي آشوبگرطناز افسونگر
بگفتا تودراینجا،در میان برفها
هرگز گل سرخی نخواهی یافت
خجل شرمنده سر در سینه افکندم
ولي ناگه ولي ناگه
ز چاك سينه ام ديدم گل سرخي و لرزيدم
همان را من فرستادم برايت
نمي دانم پسنديدي و يا مستانه خنديدي
ملالت كم دلت خرم... .
صادق

گفتم كه بيا كنون من مستم،مست
اي دختر شوريده دل مست پرست
گفت كه تو باده خوردي و مست شدي
من مست بدون باده ميخواهم،هست؟
يك شاخه ي خشك زار و غمناك شكست
آهسته فرو فتاد و در خاك نشست
آن شاخه ي خشك عشق من بود كه مرد...
و ان خاك دلم ... كه طرفي از عشق نبست
جز مسخره نيست عشق تا بوده و هست
با مسخرگي جهاني انداخته دست
اي كاش كه در دل طبيعت مي مرد
اين طفل حرامزاده از روز الست
صد بار شدم عاشق و مردم صد بار
تابوت خودم به گور بردم صد بار
من غره از اينكه صد نفر گول زدم
دل غافل از آنكه گول خوردم صد بار
افسوس كه گشت زير و رو خانه ي من
مرگ آمد و پر گشود در لانه ي من
من مردم و زنده هست افسانه ي عشق
تا زنده نگاه دارد افسانه ي من
افسانه ي من تو بودي اي افسانه
جان از كف من ربودي اي افسانه
من اشك سكوت مرده در فريادم
دادي سرو پا شكسته در بيدادم
اينها همه هيچ ... اي خداي شب عشق
نام شب عشق را كه برد از يادم
مرجع : صادق
شبی مست و بی خبر بگذشتم از ویرانه ای
در سیاهی خیره شد چشمم به یک ویرانه ای
سر خوش از مستی پیش رفتم تا کنار پنجره
صحنه ای دیدم ، دلم سوخت چون پروانه ای
مردی کور و فلج افتاده اندر گوشه ای
مادری مات و پریشان افتاده چون دیوانه ای
کودکی از سوز سرما میزند دندان به هم
دختری مشغول عیش با بیگانه ای
همین که آن مرد فارغ شد از عیش و نوش
دست بر جیب کرد زان همه پول درشت
دادبه دخترک پول سیاه مقدار کمی
بر خودم لعنت فرستادم که هر شب تا سحر
میروم مست و خرامان سوی هر میخانه ای
تا نبینم دختری عفتش را مي فروشد بهر نان خانه اي





